
|
آب اگر نیست نترسید که در قافله مان،
دل دریایی و چشمان تری هست هنوز
![]() + Author مرد تنها . 88/03/29 .
1:21 |
تا حالا با مرگ دست و پنجه نرم کردی؟
به این فکر کردی که به زودی میمیری؟
روزها که تو نیستی ! تصور میکنم در آغوش خاک خوابیده ام!
و تو؟
و تو در آغوش معشوقه ای آرام گرفته ای!!
سخت نیست!
چشمانت را ببند!
سردی خاک را حس کن!
حشراتی که بدنت را بند بند جدا میکنند!
و تو حس نمیکنی!
چشمان من دیگر ترا نخواهند دید!
دیگر هیچ کس !
هیچ چیز!
بدنم رخوتش را از دست داده!
درد بدنم تمام شده!
ترسناک است!
گاهی به این فکر میکنم که بد زیبا نبوده ام!
گاه به این می اندیشم که چقدر مرگ را دوست دارم!
و گاه میترسم !
میترسم از حشراتی که بدنم را تکه تکه میکنند!
اما من تسلیم شدم!
تسلیم شدم تا بمیرم!
+ Author مرد تنها . 88/02/13 .
0:50 |
خاطراتم پر از روزهای بدون توست ، نه بی حضور تو .
لای هر برگ دفترم برگ گلی ست .
نمی دانم وقتی به پشت در برسی کجایم ، اما بیا ...
می خواهم دلم را برای همیشه ، پشت دری جا بگذارم که روزی از آن خواهی گذشت .
شاید تا هفته و هفته های دیگر نباشم . اگر رفتم و روز آمدنت را ندیدم ، از در که گذشتی نگاه کن ، اینها همه به خاطر آمدن توست .
آن گوشه گلدان های یاس ، پر از گلهای سپید که به استقبال تو برخاسته اند .
شاعر ؟ نه ، شاعر نشدم ...
آن طرف دسته های گل نرگس که عطرشان ، روزهای بی تو ، همدم و مونس تنهائیم بود .
شاعر ؟ نه ، شاعر نشدم ...
قبل از رفتن به اشک و آه ، زمین را آب و جارو میکنم . اگر بروم ، به انتظار می روم ، اگر آمدی و نبودم ، از روی طاقچه تمام نامه های دلتنگیم را بردار و بخوان . این است شرح غربت من ، دلی امیدوار اما تنگ و تنگ ...
کدامین جاده ؟ کدامین جاده امشب می گذارد سر به پای تو ؟ + Author مرد تنها . 88/02/12 .
1:28 |
|
|